تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
براي درخشش دوباره اش
با همديگر دعا ميکنيم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

به دنبال « آفتاب » در كنار «گوهر ِشاد»

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


قدمهاي آهسته با آن كفشهاي كوچك ، تو بايد بدوي تا پا به پاي پدر راه بروي. راستي جز همين سنگ فرش صحن  و گرماي دستان پدر  كه با عجله  راه مي رود ، نمي شود چيز ديگري را حس كرد .

 تو از كنار همهمه ها مي گذري و چقدر صداي فواره ها برايت عجيب وغريب است.ذوق مي كني از اين همه آدم و آب!

وقتي خيره مي شوي و از سايه به آفتاب مي آيي رنگين كماني تشكيل مي شود به اندازه تمامي شادي هاي كودكانه ات و پدر مي گويد اينجا گوهرِِ شاد است! اما بعضي ها بغض مي كنند و مي گريند!

همراه پدر مي ايستي و پشت به قبله به هر زور زدني كه باشد زيارتنامه مي خواني و وسط زيارت خسته مي شوي چشمهايت را به سوي ضريح مي دوزي و مي گويي: پدرم را كه اينقدر مهربان است برايم نگهدار،مرا شاگرد اول كلاس كن!

همه چيز با تو حرفهايي را نجوا مي كنند كه يك عمر هرگز فراموش نخواهي كرد.

***

 

قدمها را آهسته بر مي داري پا به پاي مردم وارد صحن مي شوي دوست داري هر چه زودتر داخل «گوهر شاد» شوي و كلي گريه كني!

گشته اي و هر چه ترانه و سرود « آفتاب » است را ازبر كرده اي و زير لب زمزمه مي كني ...

شب و روز برايت چه فرقي مي كند؟ تو دنبال « آفتاب »مي گردي نوري مي آيد انگار :

« از دوري رويت  جانم به لب آمد ...

چون ماه تابانی در شانم تار من

رحمی نما جانا بر حال زار من

مستم ز چشمانت یارا

جانم به قربانت یارا

افتاده ام در کوی تو

دستم به دامانت یارا

دستم به دامانت یارا... »

نگاه می کنی یاد همان شعری می افتی که عظمت « آفتاب » را ترسیم می کند :

«تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون بهت من و شکوه تو تماشایی است! »

آری :

«تویی و دستهای مهربان، تویی و عهدهای استوار و هرچه هست عاشقانه پایدار»

و تو سو سویی از آفتاب و نور  می بینی چیزی حد و حدود رنگین کمانهای کودکیهایت و می دانی که اکنون لبریز سایه ها شده ای  :

«زشمع های بی فروغ،زخنده ها، زگفته های سر به سر دروغ! » آکنده !

اینجا «گوهر، شاد» است !

و تو با بغضی به گلو دنبال جایی می گردی تا پشت به قبله زیارت بخوانی...

وسط زیارت بغضت می ترکد و چشمهايت را به سوي ضريح مي دوزي و مي گويي:

تکراریم! آقا خوب می دانی ... تکرار ،سر تا وجودم را گرفته است . به موجودی می مانم که آفتاب دور به دور او هر روز و هر روز می گردد و او حتی سایه خود را نمی تواند تشخیص دهد چه رسد آفتاب را ببیند!

آقا : «

زندگی مرده به بیداد زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

 جز به اندوه نمی تابد ماه»

نسیمی از طراوت بهار شروع به وزیدن می کند .بارقه شادی دلت را در بر می گیرد تو سراغ کسی را گرفته ای که صاحب «گوهر شاد» است و تمامی دلها را جلا می دهد .راستی که آیینه ها از غبار و زنگار تمیز می شوند...

آقا :

« ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می کند

ومن به یادت ای دیار روشنی

کنار این دریچه ها

دلم هوای آفتاب می کند. »

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

همگی مشروطیم

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


زنگ اوّل ؛ توحید .

                دومین زنگ ؛ نبوت و معاد .

                               سومین زنگ ؛  – چه باشی چه نباشی – عدل است .

  و اِمامت ، گرچه

                  آخرین زنگ حیات بشری است

  ومعلّم ؛ غایب .

  تا نیاید و نپرسد که : چه کردید

                                  در آن وقت که غایب بودم

                         همگی مشروطیم .

سید مهدی شجاعی

  نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرم‌سار تو

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود
این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ‌کس نرسد تا ابد به من
می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند
همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام
خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه‌‌ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

محمدعلی بهمنی

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

باز باران

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید
من ولی منتظر بارانم
 
                                 عمران صلاحی

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

پیدا نمی شوم!

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


گمت کردم نمی دانم کجا ...

 خودم را گم کرده ام و تا وقتی تو نیستی پیدا نمی شوم!

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

شاید...

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


شاید بی تو تاریکی بر من می تازد!

  نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

آب

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


ديگر مکن به هيچ کجا گفتگوي آب          
چون مي‌رود به پيش همه ، آبروي آب
از هر کجا که مي‌گذرد ، ناله مي‌کند          
از چشمه ، آب ، چونکه روان شد به جوي آب
در باغ و راغ ، زمزمه غم فزاي اوست        
از غصه ، چين فتاده ، به روي نکوي آب
آن آب رودخانه ، که در دشت مي‌دود         
گوئي عزيز گم شده دارد ، به کوي آب
ديوانه وار ، مي‌دود و ، ناله مي‌کند            
پيچد به کوه ، ناله غم ، در گلوي آب
سرگشته ،بي قرار ، به هر شهر و هر ديار    
بنگر به هر زمان و مکان ، جستجوي آب
پيوسته ، سر به ساحل درياي غم زند         
آن موج بي قرار ، که خيزد به روي آب
اين اضطراب آب ، کجا هست بي سبب؟        
بيهوده نيست ، حسرت پرهاي و هوي
 روزي عزيز فاطمه(س) شد خواستار او           
حاضر نشد به خدمت او ، يک سبوي آب
با خون وضو گرفت ، حسين بن فاطمه (س)       
در ساحل فرات ، به جاي وضوي آب
عطشان ، کنار علقمه ، عباس ، جان سپرد   
چشمي به سوي خيمه و ، چشمي به سوي آب
مهر خموشي لب اکبر ، عقيق شد          
در پرده ماند ، قصه راز مگوي آب
داغ علي ، به دامن آب است ، نقش ننگ      
سودي نداردش ، دگر اين شست و شوي آب
قاسم که تشنگي ، ز رخش برده آب و رنگ    
ديگر چه جاي حرف گل و ، گفتگوي آب
عطشان ، گرسنه ، اصغر ششماهه جان سپرد  
با خود به گور برد علي ، آرزوي آب
خجلت براي آب ، همين بس بود ( حسان )      
کآخر بسوخت گلشن دين ، روبروي آب

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

حسین ع یعنی آغاز

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


حرم حضرت رقیه س

امام حسین(ع) و یاران باوفایش شب پرماجرای عاشورا را در تاریخ ماندگار كردند و زیباترین صحنه‌ها را در آن به نمایش گذاشتند.در آن صحرای هولناك كه هر لحظه احتمال حمله دشمن می‌رفت،عاشقان جان بر كف لشكر «توحید»،دور امام حلقه زدند و ضمن اعلام وفاداری خویش،آن شب را به راز و نیاز و تلاوت ایات الهی سپری كردند؛به گونه‌ای كه راوی می‌گوید:«آن شب،همچون كندوی زنبور عسل از خیمه‌های حسینی،تا پگاه صبح، صدای قرآن و مناجات به گوش می‌رسید»

و انگار به گوشمان می رسد دعایی که شما در حق ما فرمودید. ماجرایی عظیم است وقتی نواده پیغمبر تمام هم وغم خود را برای نجات امت پیغمبر به کار می گیرد این شب ما کجای دعای شبانه شما قرار داشتیم؟ 

 می دانم که ما را فراموش نکردید و دعایمان گفته اید ...

که حسین ع یعنی آغاز عشق...

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

من سبز خواهم شد

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

 

هیچ چیزو هیچ کس سبز نمی شود مگر به خواسته خدا .اگر یک دانه گیاهچه در درونش نداشته باشد اصلا نمی تواند فکر سبز شدن را هم بکند میشود یک دانه بی خاصیت و با مرور زمان در خاک پوسیده میشود... پس خواستن از خدا برای سبز شدن آن هم تا حد گریه و زاری که الهی نکند ما را به حال خود رها کنی تا بپوسیم هر لحظه و هر زمان لازم است .

خواستن خدا اگر محقق شود بعد از آن وجود لیاقت هر انسانی میتواند این سبز شدن را هر لحظه با شکوه تر کند.

«...پس خداوند هر کس را مصلحت بداند در گمراهی وا می نهد و هر کس را مصلحت بداند هدایت می فرماید (تصمیم الهی بستگی به ایمان و ارزشهای فرد دارد)و اوست همتای قدرتمند منشاء حکمت»

                                                   سوره ابراهیم آیه4

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

ای سرو سهی !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


فطریه

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

بر حسن شـــــــــورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب های غـــــم،بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم،فـــــارغ ز تشویشم کنـــــد

نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خوای دهـــــد،

با مسکنت،شـــــــاهی دهد،سلطان درویشم کند

ســـــوزد مرا ســـــــــــازد مرا در آتش اندازد مــــــرا

وزمن رهـــــــــــا سازد مرا،بیگانه از خویشم کنــــد

بستاند ای ســـرو سهی،سودای هستی از رهی

یغمـــــــــــــــــا کنـد اندیشه را،دور از بداندیشم کند

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

حكمت روشنائي

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

پسرم همانا تو را به ترس از خدا سفارش مي‏كنم كه پيوسته در فرمان او باشي، و دلت را با ياد خدا زنده كني، و به ريسمان او چنگ زني، چه وسيله‏اي مطمئن‏تر از رابطه تو با خداست اگر سر رشته آن را در دست گيري.

دلت را با اندرز نيكو زنده كن،

 هواي نفس را با بي اعتنايي به حرام بميران،

 جان را با يقين نيرومند كن، و با نور حكمت روشنائي بخش، و با ياد مرگ آرام كن، به نابودي از او اعتراف گير، و با بررسي تحولات ناگوار دنيا به او آگاهي بخش، و از دگرگوني روزگار، و زشتي‏هاي گردش شب و روز او را بترسان، تاريخ گذشتگان را بر او بنما، و آنچه كه بر سر پيشينيان آمده است به يادش آور.

در ديار و آثار ويران رفتگان گردش كن، و بينديش كه آنها چه كردند از كجا كوچ كرده، و در كجا فرود آمدند از جمع دوستان جدا شده و به ديار غربت سفر كردند،

گويا زماني نمي‏گذرد كه تو هم يكي از آناني پس جايگاه آينده را آباد كن،

 آخرت را به دنيا مفروش، و آنچه نمي‏داني مگو، و آنچه بر تو لازم نيست بر زبان نياور،

و در جادّه‏اي كه از گمراهي آن مي‏ترسي قدم مگذار، زيرا خودداري به هنگام سرگرداني و گمراهي،

 بهتر از سقوط در تباهي‏هاست.

 فرازهايي از نامه 31 نهج البلاغه

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

هم نفس

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

صنما به تو دل دارد خو

به در دگری ننهد رو

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

حجم نورانی

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

وقتی تو متولد شدی  همپای آدمیان جشن گرفت

آدم به نور تو آدم شد !

خلقت چیزی کم داشت و تو در حجم نورانی خود بر آن وسعت دادی

مرا با خود ببر به خانه ای که فقط  یک پنجره به مسجد داشت

 و آنگاه مسجد در قیاسی حقیر ، کوچک و کوچکتر می شد

باران طرواتش را از چشمان تو  وام گرفت

  و هر جا قدم گذاشت  عطر تو پیچید

 و آنگاه روییدن را به تمام جنگلها بخشید

 باران بخشش را از تو آموخت !

دریا هنوز به آن وجب خاک بی نشان  رشک می برد 

 که تو را پنهان ساخت از دست دژخیمان جهلی که قدر تو را  ندانست

  شاید نسیم بیاورد آن صدای رعد را

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

دستانم از دامان آسمان نیفتد

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

نذر کرده ام تا آمدنت پلکهای انتظار روی هم نیاید

دستانم از دامان آسمان نیفتد

نذر کرده ام هر  نام که نشانی از تو ندارد را به باد دهم

هر خطی که از آن تو نیست در دفترهایم بشویم

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

اشک به خاطر اشک

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


اشک به خاطر اشک

اشک، خُدای من اشک ...

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛ اما نه به خاطر این یا آن مساله ی حقیر،نه به خاطر دنائت یک دوست،  نه به خاطرمعشوق گریز پای پُرادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر...

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد؛ بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد؛ به خاطر همه انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

گریستن به خاطر درد هایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین .

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نه خواهی دید .

نادر ابراهیمی

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

گذشت...

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


بهار

شکست عهد من و گفت: «هر چه بود گذشت!»

به گریه گفتمش: «آری؛ ولی چه زود گذشت!»

بهار بود و  تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

شبی به عمر گرم خوش گذشت؛ آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت

شبی که با تو  مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن شب ز کار بسته‌ی ما

صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را

اگر چه بر دل نازک غمی فزود؛ گذشت!

 

« ایرج دهقان»

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

خداوندا!

دردم را بیشتر کن

زخمم را چرکین تر

تبم را تندتر

و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد.

خداوندا!

...

خوف از ظالم را در من بمیران

و توان آن عطایم کن که تخت سینه ی ناکسان بکوبم

- بی ترس از عواقب خوف انگیزش.

خداوندا!

از پاداش، معافم کن

از بخشش، نا امیدم کن

از بهشت، مایوسم کن

تا هرچه می کنم به سودای انعام تو نباشد.

خداوندا! اگر داشتن، ذلیل داشتنم میکند

ندارم کن

اگر کاشتن، اسیر چیدنم میکند

بیکارم کن

برنامه كاري نادر ابراهيمي

اگر به لحظه غفلتی در افتادم

پیش از سقوط، هشیارم کن

اگر رنج بیماران، لحظه‌ای از دلم بیرون رفت

سخت و بی ترحم، بیمارم کن.

خداوندا! خوارم کن اما مردم آزارم مکن.

...

آمین یا رب العالمین

نادر ابراهيمي ........

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

قصه گلزار عشق...

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


قصه گلزار عشق

بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاى زار داشت

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست

گفت ما را جلوه ء معشوق در اين كار داشت

يار اگر ننشست با ما نيست جاى اعتراض

پادشاهى كامران بود از گدائى عار داشت

در نمى گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت

خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم

كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت

شيوه ء جنات تجرى تحتها الانهار داشت

 معرفی بیشتر ...........!

  نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

همراه آب...

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


... 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

 سيد حميد برقعي

 

معرفی بیشتر ...........

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 

...... |     |......

...

غریب است غریب!

نامه ام به جایی نمیرسد ، نه آن که دستان تو گشوده تر از همیشه نیست و چشمانت منتظر، نه !

نامه ام چیزی کم دارد ...

علی می گفت به اندازه « حسنقلی پور » هم دلم برایت تنگ نمی شود ! راست می گفت اگر در هفته دو مرتبه به همین « حسنقلی پور » خودمان زنگ نزنم و جویای احوالش نباشم دلتنگ می شوم !

تعارف بی تعارف ! دروغ می گویم که دوستت دارم و ...

 تو  ،  مگر همان  نیازهای من نیستی ؟

راستی  نیازهای من  چه بر سر تو آورده است ؟ بعضی وقتها حتی نمی دانم نیاز یعنی چه و چه باید از تو خواست!

تو همانی که من می خواهم !!!!

 راستی حس می کنم چیزی در این نامه،  کم است ...

***

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

 

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور ای دلشوره شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

 

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

 

هرچه هستی باش!

اما باش!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

از سرما كبود

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


از سرما كبود

اي همه گل هاي از سرما كبود

خنده هاتان را كه از لب ها ربود

مهر هرگز اين چنين غمگين نتافت

باغ هرگز اين چنين تنها نبود

روزگاري شام غمگين خزان

خوشتر از صبح بهارم مي نمود

اين زبان حال شما حال من است

اي همه گلهاي از سرما كبود

تاج عشقم عاقبت بر سر شكست

خنده ام را اشك غم از لب ربود

زندگي درلای رگهايم فسود

اي همه گلهاي از سرما كبود

  نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

زائر تو نام گرفتم

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

اذن دخول

رسم در زدن را بلد نیستم، پشت در که می­مانم بی­اختیار سرگردان واژه­های گنگ و دلهره­آور می­شوم که یکی پس از دیگری مرا مشغول می­کنند.

بی­جواب ماندن!، برگشتن!، ناامیدی! خداحافظی و ...

نه! هیچ کدام در قاموس شما نیست، راستی که «خداحافظی» کلمه غریبی است...

خداحافظ! حافظ چندین سال دور و نزدیک من!

عزیز! همیشه مشکل لحظه­ای سلام و دیدار من همین واژه «خداحافظی» بوده است حال که پشت در مانده­ام! بیشتر به این واژه غریب نزدیک شده­ام کلمه معنی­داری که وجه اصلی و معنی دلنشینش را از دست داده است و به عادت تکرار دچار شده است. با طعم خداحافظی از این آستانه به نام پرشکوه تو سلام می­کنم. دستم را به کوبه در نزدیک کرده­ام و به یاد می­آورم آنچه را بارها و بارها، بعد از هر سلام و هر دیداری، خداحافظیم را خواسته­ای تا دوباره و چندین مرتبه قدم به بارگاه تو بگذارم.

تو به کمال کلمه، «خداحافظی» را برایم خواسته­ای

خداحافظی تا لحظه سلام دوباره

خداحافظی تا مرز دعوتی دوباره

خداحافظ همیشه من!

برای همیشه خداحافظی برایم بخواه!

 

پشت به قبله

پشت به قبله می­ایستم و سلام می­کنم. آفتاب وجودت شرقی­تر از وسعت ذهن من است که در آن طلوع کنی! باور کن محدوده درک من در چارچوب قفس تنگی خلاصه می­شود که تناسبی با حضور آشکار و ملموس تو ندارد!

خواستن، آمدن، دیدن، زیارت کردن، دعا کردن و همه و همه رنگ و طعم چیزهایی را می­دهند که کوچکند و حقیر.

چاره­ای ندارم با همین واژه­های رنگ باخته لب به سخن می­گشایم.

من خو به همین قفس کرده­ام و دل خوشم به عادت این فضای کوچک و تنگ، راستش را بگویم به همین که هستم خو گرفته­ام.

شاید روبروی تو ایستادن و سلام گفتن، تنها کاری است که از این قاعده مستثناست.

«تو از معابد مشرق زمین عظیم­تری

کنون بهت من و شکوه تو تماشایی است»

 

بالای سر

دست بگشا و بند باز کن! و مرا بنده خودت کن

منتظر آن دمم که نگاهم کنی، چشم­هایم به سویت دخیل بسته­اند.

چشمهایی که مدعی بیش نبودند و نیستند ولی از شکوه بهت­انگیز تو تماشایی شده­اند

می­ترسم از ناسپاسی، تو مهربانی و من ناسپاس خوب می­دانم که جزای احسان به غیر احسان نیست. فکری به حال من ناسپاس کن...

شاید خواسته­ای بیایم و یاد آورم شوی همه قرارها و مدارها که از عهد خود خارج شده­اند!؟

از نو مرا بخوان، خواندنی آجین بسته به مهر تعهد و وفا

عزیز! تو مرا از کجا چنین خوب شناختی که به وقت هر آنچه باید را یادآورم می­شوی؟! هان؟! دستان همیشه گرم و مهربانت ادامه هر آنچه تا رسیدن به مقصد مقصود است. سبدی آرزو برای دستان مهر تو آورده­ام و دیگر هیچ! این آرزومندان باران لحظه به لحظه تو را له­له می­زنند، سیرابمان کن این بار هم با ما مدارا کن

 

پایین پا

آرزو می­کنم، آرزوی شادی برای همه

و دعا می­کنم تا کسی پشت در نماند

چه کسی زائر تو شد و هر چه غم و ماتم داشت از یاد نبرد؟

چه کسی پای به صحن مهربانی­هایت گذارد و از لذایذ عطرآگین مهرت بهره­مند نگشت؟

چه کسی از حاجتمندان بر درگاه عنایتت چشم دوخت و به گاه انتظارش، حاجت روا نگشت؟

ای شادی عمیق هر لحظه زندگانی

ای ملجا و ای پایان همه ماتم و غم

بی­تو بودن بزرگ دردی است ما را همیشه زائر و هاله خود کن.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

خداحافظی برایم بخواه!

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

خداحافظ ! حافظ چندین سال دور و نزدیک من

عزیز، همیشه مشکل لحظه های سلام و دیدار من همین واژه ی « خداحافظی » است .

کلمه معنی داری که وجه اصلی و معنی دلنشینش را از دست داده است و به عادت تکرار دلهره آوری تبدیل شده است.

×××

به نام تو سلام میکنم و آغاز میکنم .

به احترام آنچه بارها بعد از هر سلام و هر دیدار گرامی داشته ای  علی رغم آنچه که من به رسم بیمار گونه ای دچار عادت خداحافظی بوده ام

تو به کمال کلمه «خداحافظی» را برایم خواسته ای !

خداحافظی تا لحظه سلام دوباره

خداحافظی تا مرز دعوتی دوباره

خداحافظ همیشه من !

« برای همیشه خداحافظی برایم بخواه! ».

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

یادها از یادمان نمیرود

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++



به خدا من علاقه دارم به شما
من از قبول همین علاقه به آواز آیینه رسیده ام
حالا اندکی آرام تر
اندکی نزدیک تر
حتی اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا ترانه خواهم خواند
دیگر از دوری راه و دوری ستاره و دوری دریا نمی ترسم دیگر می دانم از حنا بستن برگ بابونه پاییز نمی آید
پروانه می آید،ماه می آید
وقت ملایم روشن، وقت ملایم نزدیک ، وقت ملایم باران وبعد که وقت ملایم یادها از یادمان نمیرود

  نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

قطار مي‌رود

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


1

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

***

قيصر امين پور

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

زمين اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقيری است
که گنجايش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دور تر از پيداست
و چشمان تو معبدی
که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند
اين را فرشته ها حتی می دانند
که نيمی از تو هنوز
نامکشوف مانده است.
از خلاء نا معلوم تری
دست هايی که با نيت مکاشفه
در تو سفر کردند
حيران
در شب جمجمه ايستادند
تو آن اشاره ای که
بر براق تو فان نشسته ای
تو آن انعطافی
که پيشاپيش باران می روی
ـنکس که ترا نسرايد
بيمار است
زمين بی تو تاول معلقی است
بر سينهء آسمان
و خورشيد
اگر چه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبين تو برابر شود
دنبالهء تو
جنگل خورشيد است
شايد فقط
خاک نامعلوم قيامت
ظرفيت تورا دارد
زمين اگر چشم داشت
بزرگواری تو
اينسان غريب نمی ماند
هيچ جرئتی جز قلب تو نسوخت
سپيد تر ازسپيده
بر شقيقهء صبح ايستاده ای
و ازجيب خويش
خورشيد می پراکنی
ای معنويت نا محدود!
زود است حتی درزمين
نام تو برده شود
زمين فقط
پنج تا بستان به عدالت تن داد
و سبزی اين سالها
تتمهء آن جويبار بزرگ است
که ازسرچشمهء
نا پيدايي جوشيد
و گر نه خاک را
بی تو جرئت آبا دانی نيست
تورا
با ديدنی های ناموس می سنجم
من اگر می دانستم
پشت آسمان چيست؟
تو همانی
تو آن بهار نا تمامی
که زمين عقيم
ديگر هيچگاه
به اين تجربت سبز تن نداد
آن يک با نيز
در ظرف تنگ فهم او نگنجيدی
شب و روز
بی قرار پلک هاي توست
و گرنه خورشيد
به نور افشانی خود
اميد وار نيست.
صبح انعکاس لبخند توست
که دم مرگ به جای آوردی
آن قسمت از زمين
که نام تو را نبرد
يخبندان است
ای پهناوری که
عشق و شمشير را
به يک بستر آوردی
دنيا
نمی تواند بداند
توکيستی؟

سلمان هراتی

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

تو مثل ستاره

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...


تو مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد


***

سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد


***

و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت


***

من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...

سلمان هراتی

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

باران بر کتفم می بارد

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

(1)
شب فرو می افتد،
و من تازه می شوم؛
از اشتیاق بارش شبنم.
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم.
ای آفریننده ی شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم.
(2)
تمام حفره های شب را می کاوم؛
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند؛
یک وهم با رؤیاهای سبز
در مزرعه می خواند.
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر
 به گوش می رسد.
(3)
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد.
به یک درخت خیره می شوم،
از سنگ ها توقع دارم
مهربانی را.
باران بر کتفم می بارد،
دست هایم هوا را در آغوش می گیرد؛
شادی، پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر.
گاهی آنقدر واقعیت داری
که من
صدای فروریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم.

 

                                                      سلمان هراتی

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

قاصدي براي تو

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


قاصدي براي تو

خدای من ، مهربان من ،ای خدای لحظات آمده و نیامده ام…از من  مگیر که در اوج گناه، دلخوش به ((هوالمحبوب ))گفتنم.رحم کن به من در این میانه دلتنگی .دلتنگی نازنینم که نیست و دلتنگی نگار که هست.خداوندا بگذار در امواج نشانه هایت بمانم.چه تنگ و فراخ  چه غریب و نزار . بگذار بمانم.ای خدای ماندن ما . ای خدای نبودن ما.ای صاحب(((حول حالنا)). ای خدای ما.

((ای خدا، دلهای خاشعان و خدا ترسان در تو واله و حیران است و راههای مشتاقانت به جانب تو باز  و نشانه های آنان که قاصد کوی تو اند نشانهایی روشن است و قلوب عارفان از شهود و جلالت هراسان و صدای دعا ی بندگان اهل دعا به درگاه تو بلند و درهای اجابت دعا به روی آنها باز  و دعای اهل مناجات مستجاب و توبه آنان که به درگاه تو باز می گردند پذیرفته است و چشم گریان آنان که از خوف تو گریانند مورد لطف و رحمت است و فریاد رسی تو بر آنان که به درگاهت فریاد و داد خواهی می کنند مهیا است و یاریت بر آنان که از تو یاری می طلبند مبذول است  و وعده هایت برای بندگان منجز و محقق است و لغزش آنان که به درگاهت عذر خواه آیند بخشیده خواهد شد......

  نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

يه ذره بالاتر رو نگاه كردي ببيني  ميشه از اين هم بهتر ديد و شنيد و خواست و كرد و گفت و ....

تا نوك بيني يا يكم اينور و اون ورش  رو ديدن كه صفاي نداره  همه چيز به رنگ باران  همه چيز با طراوت  باران همه چيز شفاوف تر و بي ريا تر و پاك

به اين نشاني مي شود سراغ باران  را گرفت خيابان نياز كوچه احساس خانه صفا و صداقت  

به يه شرط مهمه وارد خانه شويد :

رعايت حريم باران !

  نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

هرچه نور هرچه گل هرچه باران است

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


هرچه باران  

امشب نذرها را نو می کنم

دعاها را نو می کنم

نگاه ها را نو می کنم

امشب در آستانه یک رستاخیز بر می خیزم

باید از این خواب زمستانی هماره برخیزم

بهار شوم

شکوفه کنم

هرچه نشان است پشت این خواب است

هرچه نور

هرچه گل

هرچه باران است پشت این خواب است

امشب  دوباره برای آمدنت نذر می کنم

قدمهایم

چشمهایم

وقلمم نذر تو

  نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

    به دنبال قلبت باش و محدودش مساز .

     كه كليد كار گشاي زندگي ات خواهد بود .

      تقدير هر كاري كه انجام مي دهي ،

       با آن عنصر قدسي كه در درون هريك از ماست تعيين مي شود
  نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


.

 

درباره خويشتن خويش انديشيدن ، وحشتناك است .

اما اين تنها راه صميمانه كار است :

انديشيدن درباره خويشتن خويشم بدانگونه كه هستم ،

انديشيدن به جنبه هاي زشتم ،

انديشيدن به جنبه هاي زيبايم ،

و در شگفت شدن از آنها.

چه آغازي مي تواند محكم تر و استوارتر از اين باشد ؟

از چه چيزي مي توانم رشد خود را آغاز كنم

جز از خويشتن خويشم ؟

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


از آسمان

تو اگر بخواهي ستاره همنشين ماه ميشود

به همين سادگي !

مثل نوري كه معلوم نيست

سوسو ميزند يا دور است

من مي ترسم خاموش شوم ، از اين همه فاصله

َتو را تجربه مي كنم !

كجا ستاره تاب سرماي تاريكي ها را دارد

وقتي تو را از درون تجربه نكند

اگر خودم مي خواستم حالا اثري از من نبود

تو خواستي كه من ستاره باشم

همنشين ماه شوم ، اگر من نباشم ماه چه كند ؟

تقصير من چيست ماه مثل من است.

تو اگر بخواهي ستاره همنشين ماه مي شود .

به همين سادگي!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


بغض برگ

بس­كي ناله دويون­نندي سئخدي سس يولوني

يقين كي باغلياجاخ عاقبت نفس يولوني

 

اسير عشق­-وي بنديندن ايله­سن آزاد

توتار قاباغينه باشدان باشا قفس يولوني

 

يوخي سپاهي گئجه گوژ گتيرسه گؤزلريمه

خيال­-وه دييَرم چئخ جداله كَس يولوني

 

دئدي نگار هارا؟ سن هارا؟ دئديم بيليسن

گولوم­دي باغلاميري خار و خس يولوني

 

او عشوه­له­ن­ماغي تا يار اولوبدي عصمت­-نن

آچيب­دي عشقه قاپي باغلئيب هوس يولوني

 

گواه­دير غزليم «ساعد» اول دئميش سؤزووه

كه ناله­لر سئخيري هر نفسده سس يولوني

 

شبکه پیام رادیو ! ساعد باقری

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


فردا !

 

صدای کوچه گاه سنگ می شود به وقت درد ...

سکوت لحظه های بی عبور ...

همهمه ....

 

  نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/10ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


زمان تحول

می دانم كه ميخواهم دوستم بداری

 و چون دوست داشتن تو را خواهانم پس تو هم مرا دوست ميداری !

 

هر دوستی در حزن دوست ، محزون و در شادی او شاد است .

يعنی لازمه هر دوستی شريك شدن در غم و شادی اوست.

گريه برای دوست سهمی از محبت اوست .

و اين گريه همان تغيير است و تحول مطابق با خواسته دوست !

 

آب حيات من است خاك سر كوی دوست

گر دو جهان خرميست ، ما و غم روی دوست

 

« همانا در دل دوستان امام حسين (ع) محبت ريشه دار و عميق وجود دارد »

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


نور باران 

« محبت دام دوستی است »

  

زمانی كه سراغ تو را گرفتم حسی مرا به سويت فرا خواند.

لحظة ديدار چقدر با شكوه است. به راستی كه :

 

تو از معابد مشرق زمين عظيم تری            كنون بهت من و شكوه تو تماشايی است

 

همراه با بغض من هوا بوی باران گرفته بود

همة ابرهای تيره دلم حكايت از بارش مداوم باران داشت

چقدر نا به هنگام و بی صدا قطرات باران منظرة دور دست تو را خيس و تار كرد .

باران با حظور تو ادامه داشت و من زير باران شاد شاد

 

هوای قريه بارانی  است

كسی از دورمی آيد

كسی از منظر گل بوته های نور می آيد

صدايش راز جنگلهای باران خرده را دارد

كه وقتی گيسوانش را

 رها در باد می سازد

دل من سخت می گيرد

دلم از غصه می ميرد

تو درها را بگشای !

كه بوي وحشی گلها

بپيچد در اتاق من

كه شايد خيل لك لك ها

نشيند در رواق من.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


هزار بار سلام 

 مادر برای چه آن پیراهن عروسیت را بخشیدی؟

عروس، لباس عروسیش را می بخشد؟

مگر برای تو آن روز، زیباترین روز رسیدن و آغاز  نبود ؟

آغاز برای تو معنی دیگری داشت که به آن لباس سبز قدیمیت بسنده کردی و آن سوال بی موقع را بدین زیبایی پاسخ گفتی ؟

چه چیزی در چشمان آن سائل برق می زد که تو را وادار بدین کار کرد ؟

چه سنخیتی است میان تو و  آن خواهش؟

چه اتفاق بزرگی می توانست به شکوه این جشن بیفزاید؟

و تو را این چنین شاد کند ؟

اوج شادی، برای توچیست؟

بذل و بخشش عزیزترین چیزها ...؟

شاد بودن همه هم سایه هایت  ؟

نمی دانم ...

..............

..........

......

 ..

.

مادر « سلام !»

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


برای مسافر راهی  

پنجره باز و بسته کن یاد هوای ابری رو ... ابرای دل شکسته کن !

 

یادم نیست برای خودم یا تو !

در شب بارانی تو ومن ...!

از قصه دلی گفتم که همه کس خود را در شهر و دیار خود رها کرد و به بهانه تو یا خودش دار و ندارش  را آورده بود و ...

شنیده ای داستان دل شکسته ای که دوباره شکسته باشد؟ !

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

بر دام مانده باشد صیاد رفته باشد...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

خورشید

خورشید تو بودی و چشمان من دریا شد!

ای  بی  تو  دل  تنگم  بازیچه  توفانها        چشمان تب  آلودم   باریکه  بارانها
مجنون بیابانها افسانه مهجوری است      لیلای من اینک من مجنون خیابانها

ساکت وصبور کودک قصه من میان کودکان دوست داشتنی تو نان تقسیم می کرد و چیزی زیر لب زمزمه میکرد .من حواسم پیش کبوترانی بود که عاشقانه و فقط برای تو ترانه می خواندند .هوا بارانی بود و کودک قصه من آخرین نان در دست خود را به دخترکی تقدیم کرد که با چشمان خیره به او نگاه می کرد .ناگهان مادر دخترک دستان کوچک او را گرفت وگفت :چرا این نان را به دخترم دادی ؟
کودک خودش راجمع و جور کرد با چشمانش به او خیره شد و بی اعتنا از کنار
مادر و دختر گذشت من که شاهد ماجرا بودم جلوتر رفتم خواستم از
او چیزی بپرسم اما او میان دیگر کودکان گم شد .سالهاست
 که نتوانسته ام مثل همان کودک کوچک قصه
بدون کوچکترین چشمدا شتی چیزی
برای کسی ببخشم .همیشه
مثل  آن  مادر  دنبال
علت هر چیزم
!
شاید آن روز آن کودک با تمام کوچکیش برایم فرق بزرگ بودن خودش  و کوچک ماندن مادردخترک را به من فهماند 
ولی امروز من جای خالی مادر آن دختر را گرفته ام !
من را هم کودک دوست داشتنی خودت کن !

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

کجا؟

برایت کمی آب و کمی نور آورده ام .... یادم است - به شفافی خاطرات کودکی یادم است

که نشسته ام با کودکان دیگر روی پله چوبی انباری قدیمیت و تو را تماشا می کنم...

تو سالهاست از پیش من رفته ای... سالهاست !

اشک امانم را بریده است و باران مدام می بارد

چقدر از خیس شدن عابران پیاده در شب طوفانی بارانی می ترسیدیم

عمری بی تو طی شد تو برای خودت گلهایی از باغ را چیدی و رفتی

درست تنهایم گذاشتی اما بدنبالت خواهم آمد

فقط راه را گم کرده ام

نگفته بودی از کدام طرف می شود به باغچه ای که کاشتی و گلهایی که به آنها امید داشتی

باید رسید !

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


آمده ام بلکه نگاهم کنی

جان را گرفته­ام به سر دست و آمدم

از کوره راه­های بلا ایها العزیز

 

وادی به وادی آمده­ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمی­شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

 

خالی­تر از دو چشم من، این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

 

ـ ما ـ جان و مال باخته­گان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

 

دستم تهی است ... راه بیابان گرفته­ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز

  نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


پرسه

 

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت

اگر شما شاعر این واگویه ها را بشناسید:

بی گمان ماه کف دست تو را می بوسد !

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

می جوند

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

ببین چه زرد مرا می جوند – سبزترینم

 

ببین چگونه مرا ابر کرد - خاطره هایی –

که دریکایکشان می شد آفتاب ببینم

 

شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما

- زجنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم

 

برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم ؟

 

نمی رسند به هم دست اشتیاق تو ومن

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم !

 

  نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


سلام

بدم !

اما باز هم به تو

ای نور ای باران

امید دارم که مشتاق ترین دل عاشق را به سلامی یا جواب سلامی شاد کنی

سلام

عزیز سلام

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


چه غریب ماندی ای دل

نه غمی نه غم گساری

نه به انتظار یاری

نه ز یار انتظاری 

 رویا

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 وقتی باران میبارد من هست میشوم وتا باران بعدی است که...آسمان نزدیک است...امان از خشک سالی مدام ....بعد باران خوش بحال زمین های خشکی که آسمان را در خودشان احساس می کنند

,hv,ki

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

باران

من همان کسی هستم که تو دوستش می داشتی با همان دل شکسته بسته با حال !

حالا هم تنها تو دوستم داری چون با آن همه دوری از تو ،تنها به بهانه دلتنگی من هوای بارانی پر شکوهت را هدیه آوردی

ومن دوباره مثل همیشه با دستانی خالی ،تنها خیره به چشمانت از آنها میخوانم

 و هزاران بار با سرخ رویی هر چه بیشترشرم دارم که

دوباره مثل همیشه بگویی :

 

دوستت دارم  

 

ومن آه!... که چه تنهایی عظیمی را بر دوش خود کشیده ام و هنوز در یک خیال مه آلود از تو فقط وامانده ام

 

راستی قرار بارانیمان کجا باشد و...

کجایی

میزبان زیباترین لحظه هایم

میزبان تویی و

من ...!!!!  

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


خوشا

خوشا برگی تشنه باران

سرخوش و خندان

که می بالد

زخاک و گل

سپرده

دل

به رویاها!

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 

...... |     |......