
اذن دخول
رسم در زدن را بلد نیستم، پشت در که میمانم بیاختیار سرگردان واژههای گنگ و دلهرهآور میشوم که یکی پس از دیگری مرا مشغول میکنند.
بیجواب ماندن!، برگشتن!، ناامیدی! خداحافظی و ...
نه! هیچ کدام در قاموس شما نیست، راستی که «خداحافظی» کلمه غریبی است...
خداحافظ! حافظ چندین سال دور و نزدیک من!
عزیز! همیشه مشکل لحظهای سلام و دیدار من همین واژه «خداحافظی» بوده است حال که پشت در ماندهام! بیشتر به این واژه غریب نزدیک شدهام کلمه معنیداری که وجه اصلی و معنی دلنشینش را از دست داده است و به عادت تکرار دچار شده است. با طعم خداحافظی از این آستانه به نام پرشکوه تو سلام میکنم. دستم را به کوبه در نزدیک کردهام و به یاد میآورم آنچه را بارها و بارها، بعد از هر سلام و هر دیداری، خداحافظیم را خواستهای تا دوباره و چندین مرتبه قدم به بارگاه تو بگذارم.
تو به کمال کلمه، «خداحافظی» را برایم خواستهای
خداحافظی تا لحظه سلام دوباره
خداحافظی تا مرز دعوتی دوباره
خداحافظ همیشه من!
برای همیشه خداحافظی برایم بخواه!
پشت به قبله
پشت به قبله میایستم و سلام میکنم. آفتاب وجودت شرقیتر از وسعت ذهن من است که در آن طلوع کنی! باور کن محدوده درک من در چارچوب قفس تنگی خلاصه میشود که تناسبی با حضور آشکار و ملموس تو ندارد!
خواستن، آمدن، دیدن، زیارت کردن، دعا کردن و همه و همه رنگ و طعم چیزهایی را میدهند که کوچکند و حقیر.
چارهای ندارم با همین واژههای رنگ باخته لب به سخن میگشایم.
من خو به همین قفس کردهام و دل خوشم به عادت این فضای کوچک و تنگ، راستش را بگویم به همین که هستم خو گرفتهام.
شاید روبروی تو ایستادن و سلام گفتن، تنها کاری است که از این قاعده مستثناست.
«تو از معابد مشرق زمین عظیمتری
کنون بهت من و شکوه تو تماشایی است»
بالای سر
دست بگشا و بند باز کن! و مرا بنده خودت کن
منتظر آن دمم که نگاهم کنی، چشمهایم به سویت دخیل بستهاند.
چشمهایی که مدعی بیش نبودند و نیستند ولی از شکوه بهتانگیز تو تماشایی شدهاند
میترسم از ناسپاسی، تو مهربانی و من ناسپاس خوب میدانم که جزای احسان به غیر احسان نیست. فکری به حال من ناسپاس کن...
شاید خواستهای بیایم و یاد آورم شوی همه قرارها و مدارها که از عهد خود خارج شدهاند!؟
از نو مرا بخوان، خواندنی آجین بسته به مهر تعهد و وفا
عزیز! تو مرا از کجا چنین خوب شناختی که به وقت هر آنچه باید را یادآورم میشوی؟! هان؟! دستان همیشه گرم و مهربانت ادامه هر آنچه تا رسیدن به مقصد مقصود است. سبدی آرزو برای دستان مهر تو آوردهام و دیگر هیچ! این آرزومندان باران لحظه به لحظه تو را لهله میزنند، سیرابمان کن این بار هم با ما مدارا کن
پایین پا
آرزو میکنم، آرزوی شادی برای همه
و دعا میکنم تا کسی پشت در نماند
چه کسی زائر تو شد و هر چه غم و ماتم داشت از یاد نبرد؟
چه کسی پای به صحن مهربانیهایت گذارد و از لذایذ عطرآگین مهرت بهرهمند نگشت؟
چه کسی از حاجتمندان بر درگاه عنایتت چشم دوخت و به گاه انتظارش، حاجت روا نگشت؟
ای شادی عمیق هر لحظه زندگانی
ای ملجا و ای پایان همه ماتم و غم
بیتو بودن بزرگ دردی است ما را همیشه زائر و هاله خود کن.