تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
براي درخشش دوباره اش
با همديگر دعا ميکنيم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

به دنبال « آفتاب » در كنار «گوهر ِشاد»

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


قدمهاي آهسته با آن كفشهاي كوچك ، تو بايد بدوي تا پا به پاي پدر راه بروي. راستي جز همين سنگ فرش صحن  و گرماي دستان پدر  كه با عجله  راه مي رود ، نمي شود چيز ديگري را حس كرد .

 تو از كنار همهمه ها مي گذري و چقدر صداي فواره ها برايت عجيب وغريب است.ذوق مي كني از اين همه آدم و آب!

وقتي خيره مي شوي و از سايه به آفتاب مي آيي رنگين كماني تشكيل مي شود به اندازه تمامي شادي هاي كودكانه ات و پدر مي گويد اينجا گوهرِِ شاد است! اما بعضي ها بغض مي كنند و مي گريند!

همراه پدر مي ايستي و پشت به قبله به هر زور زدني كه باشد زيارتنامه مي خواني و وسط زيارت خسته مي شوي چشمهايت را به سوي ضريح مي دوزي و مي گويي: پدرم را كه اينقدر مهربان است برايم نگهدار،مرا شاگرد اول كلاس كن!

همه چيز با تو حرفهايي را نجوا مي كنند كه يك عمر هرگز فراموش نخواهي كرد.

***

 

قدمها را آهسته بر مي داري پا به پاي مردم وارد صحن مي شوي دوست داري هر چه زودتر داخل «گوهر شاد» شوي و كلي گريه كني!

گشته اي و هر چه ترانه و سرود « آفتاب » است را ازبر كرده اي و زير لب زمزمه مي كني ...

شب و روز برايت چه فرقي مي كند؟ تو دنبال « آفتاب »مي گردي نوري مي آيد انگار :

« از دوري رويت  جانم به لب آمد ...

چون ماه تابانی در شانم تار من

رحمی نما جانا بر حال زار من

مستم ز چشمانت یارا

جانم به قربانت یارا

افتاده ام در کوی تو

دستم به دامانت یارا

دستم به دامانت یارا... »

نگاه می کنی یاد همان شعری می افتی که عظمت « آفتاب » را ترسیم می کند :

«تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون بهت من و شکوه تو تماشایی است! »

آری :

«تویی و دستهای مهربان، تویی و عهدهای استوار و هرچه هست عاشقانه پایدار»

و تو سو سویی از آفتاب و نور  می بینی چیزی حد و حدود رنگین کمانهای کودکیهایت و می دانی که اکنون لبریز سایه ها شده ای  :

«زشمع های بی فروغ،زخنده ها، زگفته های سر به سر دروغ! » آکنده !

اینجا «گوهر، شاد» است !

و تو با بغضی به گلو دنبال جایی می گردی تا پشت به قبله زیارت بخوانی...

وسط زیارت بغضت می ترکد و چشمهايت را به سوي ضريح مي دوزي و مي گويي:

تکراریم! آقا خوب می دانی ... تکرار ،سر تا وجودم را گرفته است . به موجودی می مانم که آفتاب دور به دور او هر روز و هر روز می گردد و او حتی سایه خود را نمی تواند تشخیص دهد چه رسد آفتاب را ببیند!

آقا : «

زندگی مرده به بیداد زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

 جز به اندوه نمی تابد ماه»

نسیمی از طراوت بهار شروع به وزیدن می کند .بارقه شادی دلت را در بر می گیرد تو سراغ کسی را گرفته ای که صاحب «گوهر شاد» است و تمامی دلها را جلا می دهد .راستی که آیینه ها از غبار و زنگار تمیز می شوند...

آقا :

« ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می کند

ومن به یادت ای دیار روشنی

کنار این دریچه ها

دلم هوای آفتاب می کند. »

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 

...... |     |......